نفسی تازه کن، چون بخش دشوار را همین حالا هم پشت سر گذاشتهای. زمین را پاک کردهای، یکی دو ساختمان بالا بردهای، و شاید نخستین محمولهی کالای خودت را هم جمع کرده باشی. حالا نوبت بخشی میرسد که همهچیز را به هم گره میزند و، صادقانه بگویم، همان بخشی است که بیشتر بازیکنان کمکم عاشقش میشوند. تقریباً هر چیزی که میسازی یا به آن نیاز داری، دیر یا زود از بازار میگذرد، پس این فصل را دری بدان میان شهر کوچک و آرام خودت و هزاران بازیکن دیگری که شهرهایی درست مثل شهر تو را میگردانند. اینجا چیزی نیست که بتوانی خرابش کنی، و چیزی هم نیست که ناگزیر باشی برایش شتاب کنی.
بازار جایی است که بازیکنان کالاها، کارگران و سهام را با یکدیگر داد و ستد میکنند. این بخش جدا از سمت تولید بازی قرار دارد، همان بخشی که در آن ساختمانهای خودت را میسازی و نیرو میگماری. آن جدایی همان اندیشهی کلیدی است، پس بگذار در ذهنت جا بیفتد: اگر تولید همان راهی است که با آن چیزها را میسازی، بازار همان راهی است که با آن آنها را به پول تبدیل میکنی، یا پول را به چیزهایی که خودت نساختی. ساختمانهایت تولید میکنند. بازار داد و ستد میکند. روزهایت را با جستوخیز میان این دو خواهی گذراند، و همین رفتوبرگشت، ضربان قلب یک شهر سرزنده است.
ارزشش را دارد که لحظهای روی این جدایی درنگ کنیم، چون همین چیزی است که تازهواردها بیش از هر چیز آن را با هم مخلوط میکنند. هیچ چیز در بازار به دست خودِ بازار ساخته نمیشود. تکتک کالاها، کارگران و سهامی که برای فروش میبینی، به دست بازیکن دیگری تولید یا کسب شده، که سپس آن را برای داد و ستد به اینجا آورده است. پس بازار مغازهای نیست که بازی آن را بگرداند و بهطور جادویی خودش را پر کند؛ بلکه یک محل ملاقات است، میدان شهری که هزاران بازیکن در آن شریکاند، جایی که تو و آنها ثمرهی کار جداگانهتان را با هم مبادله میکنید. وقتی این را بهراستی حس کنی، قیمتها دیگر دلبخواهی به نظر نمیرسند و همانطور که هستند به چشم میآیند: هزاران تصمیم انسانی، که همه یکجا پیش چشمتاند.
و بهمحض اینکه متوجهش شوی، آزادی آرامی در این اندیشه پنهان است. چون بازار چیزی جز بازیکنان دیگر نیست، هرگز بهراستی گیر نمیافتی. اگر شهرت به چیزی کم دارد، لازم نیست دست از کار بکشی و برای ساختنش خودت یک مزرعه یا معدن تازه بسازی؛ میتوانی بهسادگی وارد بازار شوی و آن را از کسی بخری که همین حالا مازاد دارد. و اگر ساختمانهایت از چیزی بیش از آنچه بتوانی مصرف کنی سرریز میکنند، با آن انبوه هم گیر نمیافتی؛ آن را به بازار میبری و میگذاری بازیکنان دیگر در برابر پول آن را از دستت بگیرند. بازار شیر اطمینان بزرگ بازی است، جایی که هم کمبودها و هم مازادهایت خانهای مییابند، و دقیقاً به همین دلیل است که سرانجام تقریباً هر کاری که میکنی را لمس میکند.
یک بازار سرپوشیدهی بزرگ با چهار بال را تصور کن که هر کدام تالاری پر از دکه است. وارد یکی از تالارها میشوی، به سراغ هر چیزی که در پیاش هستی میروی، و همانجا پیش رویت فهرستی است: هر بازیکنی که در آن لحظه آن چیز را میفروشد، و قیمتی که میخواهد. میتوانی از یکی از آن فروشندگان بخری، یا میتوانی دکهی کوچک خودت را برپا کنی و چیزی از آنِ خودت را بفروشی. کل شکل ماجرا واقعاً همین است. همین که یک تالار را بفهمی، هر چهار تالار را فهمیدهای، چون همه به یک شیوه رفتار میکنند.
چهار تالار بازار
بازار به چهار بخش تقسیم شده است، و خیلی کمک میکند که پیش از رفتن و گشتن بدانی هر کدام چه چیزی را در خود دارد. لازم نیست این را حفظ کنی؛ آن را با سر زدن یاد میگیری. اما اینجا نقشهی کلی زمین است تا هیچ چیز مثل یک هزارتو به نظر نرسد.
- مواد خام: منابع پایه در انتهای زنجیرهی تولید. این یعنی چوب، فلزات، سنگ، رس، غلات، محصولات کشاورزی و سنگ طلا.
- محصولات انرژیزا: مصرفیهای آمادهای که شهروندانت به کار میبرند. این یعنی خوراک، نوشیدنی و تنباکو، بهعلاوهی پوشاک و جواهرات.
- مردم: کارگران آزاد و متخصصانی که میتوانی بخری یا بفروشی و کار را با بازیکنان دیگر مبادله کنی.
- سهام بازی: بازار دستدوم سهام CoinRepublik، که با طلا داد و ستد میشود.
به ترتیب طبیعی آن فهرست توجه کن. مواد خام همان چیز خام و ناتراشیدهای است که به ساختمانهایت میخورانی. محصولات انرژیزا همان چیز صیقلخوردهای است که از سوی دیگر بیرون میآید. مردم دستهایی هستند که کار را انجام میدهند، و سهام تکهای از خودِ بازی است. بیشتر روزهای نخستت را تنها در همان دو تالار اول خواهی گذراند، ورودیها را میخری و خروجیها را میفروشی، و درسهای بعدی این فصل تو را آهسته و مهربانانه از میان هر کدام میگذرانند.
هر تالار چگونه رفتار میکند
اینجا بخش آرامشبخش ماجراست. هر بخش دقیقاً به یک شیوه کار میکند، پس همین که برای چوب جا افتاد، برای جواهرات و برای کارگران هم جا افتاده است. یک محصول را برمیگزینی. میبینی چه کسی آن را و به چه قیمتی میفروشد. سپس یا از یکی از آن پیشنهادها میخری، یا یکی از پیشنهادهای خودت را برای اینکه کس دیگری بخرد فهرست میکنی. بخر یا بفروش، برگزین و کلیک کن. این همان آهنگی است که هزاران بار تکرارش خواهی کرد، و هیچگاه از این پیچیدهتر نمیشود.
درسهای پیش رو یکبهیک از هر بخش میگذرند، و هیچ نیازی نیست همه را یکجا در سر نگه داری. نخست دو بازاری را که هر محصول در آن داد و ستد میشود پوشش میدهیم، سپس خرید، سپس فروش، سپس کارمزدها، و سپس اینکه چگونه مثل یک حرفهای اعداد را روی صفحهی یک محصول بخوانی. تا پایان کار، نگاهی به یک بازار میاندازی و همانجا میفهمی چه خبر است. فعلاً تنها چیزی که باید با خود پیش ببری همان نقشهی ساده است: چهار تالار، همه به یک شیوه کار میکنند، و یک اندیشهی واحد زیر همهی آنها که بازار همان جایی است که در آن چیزها را به پول و پول را به چیزها تبدیل میکنی.
اگر از این درس هیچ چیز دیگری به یاد نسپاری، این اطمینان آرام را به خاطر بسپار. لازم نیست پیش از آنکه دست به بازار بزنی، تمام آن را بفهمی. بهترین راه برای یاد گرفتنش این است که سر به تالار مواد خام بزنی، چیزی ارزان بیابی، مقدار کمی بخری، و تماشا کنی که در انبارت پدیدار میشود. همان یک داد و ستد کوچک و بیآزار بیش از یک صفحه خواندن به تو میآموزد، و برای امتحان کردنش تقریباً چیزی خرج نمیکنی. بازار با تازهکارها شکیباست؛ یک پیشنهاد یک ساعت بعد هم همانجا خواهد بود، و هیچ حرکت اشتباهی نیست که شهرت را نابود کند. پس این فصل را یک گشتوگذار دوستانه بدان، نه یک امتحان، و بگذار کنجکاوی بقیهاش را انجام دهد.
خریدهایت کجا فرود میآیند
هر چیزی که در بازار میخری یکراست به انبار مشترک شهرت تحویل داده میشود، همان مخزنی که ساختمانهایت هم در آن تولید میکنند. پس گونی غلهای که میخری و گونیای که مزرعهات پرورش میدهد، هر دو در یک جا سر درمیآورند. فصل انبار توضیح میدهد که چرا آن انبار سراسر شهر است؛ فعلاً فقط بدان که خریدهایت بهطور خودکار به خانه میرسند.